قلب بزرگ برای آدم کوچک
دیشب تیمش به طرز وحشتناکی شکست خورد. پیروزی یک بر صفر را در حالی با باخت سه بر یک عوض کرده بود که قبل از گل اول حریف چندین بار میتوانستند کار را یکسره کنند. بماند که گل های حریف هم یا بودار بود یا با خوش شانسی به ثمر رسیده بود. و آنچه غم شکست را برای حسین بیشتر میکرد، خوشحالی و حرفهای علی جلوی چشمش بود که نمیتوانست خودش را کنترل کند. من هم که از ابتدا با علی یک تیم را دوست داشتم مات مانده بودم و انتظار این پیروزی معجزه آسا برای تیمم را نداشتم. حسین نه گریه ای کرد و نه ابراز خشمی. همراه با علی که سرمست از پیروزی بود مسواکش را زد و رفت خوابید.
امروز صبح سه تایی بیرون رفتیم. علی رفت تست تعیین سطح زبان انگلیسی بدهد و من و حسین روی نیمکت منتظر نشسته بودیم. خودم را به او نزدیک کردم و دستم را انداختم دور گردنش. هر دو به بخاری گازی روبرو خیره شده بودیم. گفت: بابا، به نظرت دیشب حق کی بود ببره؟ گفتم پاریس (تیم خودش). و ادامه دادم اصلا باید توی نیمه اول کار تموم میشد ولی به خاطر یک اتفاق (یا اشتباه داور یا اشتباه دروازه بان) ورق برگشت. گفت من طرفدار تیمهای بدبخت میشوم. گفتم خیلی ها طرفدار تیم هایی هستند که اصلا افتخاری ندارند، حساب پاریس که جداست. گفتم اصلا قشنگی فوتبال اتفاقات و غیرقابل پیش بینی بودنش است. به واسطه حساسیت صبحگاهی چند تا عطسه کرد و بینی اش را شروع کرد به خاراندن با ماسکش.
معلم علی صدایم کرد. رفتم باهاش صحبت کردم و برگشتم. گفتم نظرش ادامه ترمهای تحصیلی بدون جهش است اما میتوانی اگر مصر باشی یک ترم هم جهش کنی. حسین گفت باید همین ترم را بخونه و جهش نکنه. علی اما اصرار کرد و بعد از نگاهی به کتاب جدید قرار شد یک ترم جهش کند. رفتیم به مسئول مربوطه اطلاع دادیم و از آنجا خارج شدیم. حسین دیگر هیچ نگفت.