روز آخر

7 صبح روز آخر بود. فقط 24 ساعت فرصت داشت. زمان تصمیم گیری نداشت. ضربان قلبش تندتر و تندتر میزد. صدای عقربه ساعت دیوانه اش کرده بود. واقعاً نمیدانست چه کند. 

اولین تصمیمش این بود که حتی الامکان آرامشش را حفظ کند. یک قرص با کمی آب خورد. نفس عمیق کشید. تصمیم گرفت که این 24 ساعت را زندگی کند. یک فنجان قهوه تلخ برای خودش درست کرد و با یک عدد خرما خورد. به درخت روبروی خانه خیره شد. درختی که قبل از او را دیده بود و بعد از او را هم میدید. با درخت کمی درد دل کرد و کمی اشک ریخت. حالش بهتر شده بود. پیاده به نانوایی رفت و در راه کوچه ها و مغازه ها را به دقت نگاه میکرد. در راه به مادر، خواهران، برادر و سه چهار تا از دوستان نزدیکش زنگ زد.

همسر و فرزندانش را بیدار کرد و با حلیم، آش و نان تازه از آنها پذیرایی کرد. به محل کارش رفت، وسایلش را جمع کرد و به خانه بازگشت. بچه هایش را به پارک برد. سعی کرد تا میتواند صدایشان را بشنود و صورتشان را تماشا کند. بعد از دو ساعت بازی، برایشان بستنی و پاستیل خرید و به خانه بازگشتند. چند تا بستنی اضافی هم خریده بود و در فریزر قرار داد. ناخن بچه هایش را گرفت و آنها را به حمام برد. خودش هم دوشی گرفت و خودش را تمیز کرد. ماشین را برداشت و همراه همسر و فرزندانش به یک رستوران عالی رفتند. خودش ته چین خورد و برای بچه هایش کباب خرید.

در بازگشت، نماز خواند و سعی کرد نمازش طولانی شود. نمازی هم برای پدرش خواند. نگاهی حسرت آمیز به انبوه کتاب های نخوانده انداخت و قرآن را برای خواندن انتخاب کرد. چای دم کرد و نوشید. شش عدد انار دانه کرد، مقداری را به همسر و فرزندانش داد و بقیه را در ظرفی دربسته در یخچال قرار داد. سپس به خرید رفت. مرغ، گوشت، برنج، روغن، حبوبات، میوه و سبزیجات خرید و به خانه آورد. پول درون کارت هایش را به حساب همسرش واریز کرد.

نماز مغرب و عشا را به همراه خانواده اش در مسجد به جا آورد. از فروشگاه نزدیک مسجد، برای فرزندانش و همسرش لباس خرید. در بازگشت، شام سبکی خورد. اضطراب زیادی داشت. قرص دیگری خورد. به فرزندانش اصراری برای خوابیدن نکرد. به اتفاق یک فیلم خنده دار تماشا کردند و بچه هایش جلوی فیلم خوابیدند. آنها را بوسید و به تختشان برد. همسرش هم خوابید.

خودش بود و تا 7 صبح وقت داشت. دست نوشته ای تهیه کرد. به خواندن نماز، قرآن و دعا پرداخت. به زندگی اش نگاهی انداخت. بعد از نماز صبح بی آنکه بفهمد خوابش برد و خوابید و خوابید.    

غول

دوباره به سراغم آمده. تأثیرات بیرونی است یا تغییرات درونی، نمی دانم. صبرم در حال لبریز شدن است. ولی ظرفی وجود ندارد که سرریزش را درون آن بریزم. دندانم هم درد میکند. امروز کلاس دارم. سخت است کلاس رفتن با این حال. دیشب خواب خوبی نداشتم و مدام خواب های بد می دیدم. فکر هیچ چیز نمی تواند حالم را متحول کند حتی سینمای امشب و با بچه ها بودن. می خواهم تنهای تنها باشم. این بار شدید آمده.

پناه به خدا می برم. می دانم تمام می شود و دوباره برمی گردم.