دوباره به سراغم آمده. تأثیرات بیرونی است یا تغییرات درونی، نمی دانم. صبرم در حال لبریز شدن است. ولی ظرفی وجود ندارد که سرریزش را درون آن بریزم. دندانم هم درد میکند. امروز کلاس دارم. سخت است کلاس رفتن با این حال. دیشب خواب خوبی نداشتم و مدام خواب های بد می دیدم. فکر هیچ چیز نمی تواند حالم را متحول کند حتی سینمای امشب و با بچه ها بودن. می خواهم تنهای تنها باشم. این بار شدید آمده.

پناه به خدا می برم. می دانم تمام می شود و دوباره برمی گردم.