برنده
مسابقه دوی المپیک در جریان بود. او به همراه دونده "آ" از همه پیشی گرفتند. در نهایت، دونده "آ" از او حسابی جلو افتاد. به ناگاه اتفاق عجیب و بی سابقه ای رقم خورد و تنها در چند متر به پایان مسابقه، پای دونده "آ" دچار گرفتگی شده و متوقف شد. قهرمانی، الآن در دست خودش بود زیرا دونده "آ" لنگ لنگان خود را میکشید. ورق برگشته بود و نام او در تاریخ ثبت میشد، به ثروت میرسید، به قهرمانی مهمترین و معتبرترین رقابت دنیا. بقیه عمرش را با افتخار طی میکرد... همه اینها در کسری از ثانیه به ذهنش خطور کرد.
به یکباره تلنگری به ذهنش خورد. اگر این اتفاق نادر نمی افتاد دونده "آ" برنده بود. بهتر است میدان را به او واگذار کنم. بروم و او را به خط پایان برسانم. اینطور دیگر توجهات را از سوی او به خودم جلب میکنم. الان او پهلوان کشورش است و اگر من به او ببازم پهلوان دنیا میشوم. دیگر در طول تاریخ به عنوان قهرمان منحصر به فرد المپیک شناخته خواهم شد. حتماً جایزه مادی معادل قهرمان را هم دریافت خواهم کرد. حتی اگر در رده بندی به ضرر کشورم شود، مردم وطنم به من افتخار خواهند کرد...
بالاخره تصمیمش را گرفت. نمیخواست فیلم بازی کند. نمیخواست پهلوانی باشد که ظاهر و باطنش متفاوت باشند. نمیخواست هنگام مصاحبه ها و قدردانی ها وجدانش به درد آید. پس، خودش از خط پایان عبور کرد و سپس از دونده "آ" دلجویی کرد و او را در آغوش کشید و هنگام اعطای جوایز دست او را بلند کرد. هر چند، طلا را با خود به مملکتش برد.
او بر نفسش غلبه کرد و با خودش روراست بود. سرش بلند بود و البته در مصاحبه ها همواره از شانس خوبش و عملکرد عالی دونده "آ" هم یاد میکرد.