پنجشنبه گذشته بود که کمکی های دوچرخه حسین را برداشتم تا دوچرخه سواری بدون آنها را یاد بگیرد. آن روز و فردایش چندین و چند بار زمین خورد، گریه کرد و ناامید شد. دیروز عصر به محض بازگشت به خانه برای تمرین رفتیم. از همان اول با اندک کمکی از سوی من توانست بدون کمکی رکاب بزند و پیش برود. بعد از نیم ساعت، مثل دوچرخه سوارهای معمولی بازی میکرد. 

خیلی روز خوبی بود. خوشحال بود. توانسته بود کاری را انجام بدهد. برای من هم شادی آور بود. هم برای فرزندم هم برای خودم که به عنوان پدر در کنارش بودم و احساس مفیدبودن کردم. 

دیشب به او یادآور میشدیم که پیروزی در همه کارها شبیه این است. گفتم خدا را شکر کن که توانایی را به تو داد. او هم دستان کوچکش را بلند میکرد و دایم خدا را سپاس میگفت.