امروز باز هم پیاده روی سنگینی کردم. از خانه تا بوستان نهج البلاغه تقریباً بیست دقیقه راه است. این بار به جای مسیر قبلی که از پای پارکینگ به سمت جنوب میرفتم، به طرف شمال بوستان راه افتادم. بعد از مدت کوتاهی به انتهای سنگ فرش پارک رسیدم. راه خاکی میشد و شیب تندتر. کنجکاو شدم ببینم تا کجا پیش میرود. کمی که گذشت مسیر کاملاً کوهستانی شد و فقط صدای آب و آواز پرندگان شنیده میشد. این منطقه بکر در دل تهران باعث تعجبم شده بود. یک رهگذر را دیدم که منطقه را میشناخت و توضیح داد که انتهای مسیر به بزرگراه نیایش ختم میشود. راه را ادامه دادم. البته مقداری ترس داشتم که سگی روباهی چیزی در آن اطراف باشد و اذیت کند، اما تا چشمم کار میکرد چیزی ندیدیم. فقط خودم را آماده کردم که اگر حیوانی آمد، سریعا سنگی بردارم و آماده دفاع شوم. جز یک گربه سفید ترسو که از دویست متری با دیدن من پا به فرار گذاشت، چیزی ندیدم. شیب تندتر و تندتر شد تا کم کم صدای ماشین ها از بزرگراه نیایش شنیده میشد. به بالا که رسیدم صحنه فوق‌العاده ای از دره فرحزاد را دیدم. همیشه پاداش سختی کشیدن در طی یک مسیر سخت، همین تماشای صحنه های زیبا و بکر از بالاست.

ای کاش این باقی مانده تهران را بگذارند بماند.