صفا
ناصرخان دیزی سرای طرشت هم رفت. مرا یاد عمو احمد می انداخت. پیرمردی باصفا و شاد و شنگول. از آنهایی که امید به زندگی دارند. آخرین باری که به مغازه اش رفتیم یک سال پیش بود. پیراهن سبز شادی به تن کرده بود. مشتریان آنجا نه تنها برای غذا که برای دیدن ناصرخان و تجربه کردن صمیمیت او در فضایی نوستالژیک قدم به آن محله و آن مغازه کوچک میگذاشتند.
آخرین بقایای کاسبان باصفای قدیمی خداحافظی میکنند. همانهایی که در عین زرنگ و باهوش بودن، با معرفت و حلال خور بودند و وجودشان برای محله برکت بود.
کاری کنیم که وجود ما هم برای اطرافیان یادآور خیر و صفا و محبت باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۹ ساعت 11:45 توسط امیر
|