کارگرها منتظر یک دلخوشی کوچک بودند؛ انعامی، ناهاری، پاداشی... اما از فرط خجالت، از آنها دور شده و تنها از راه دور یک تشکر خشک و خالی کردم. آنها الآن فکر می کنند عجب آدم بی چشم و رویی است، اما نمی دانند در دلم دلشوره و غوغایی است. حتی بعد از مدت ها بر سر گنجشکها فریاد زدم و آنها را هم ناراحت کردم. و باز هم بیشتر دلشوره گرفتم. نتوانستم این زنجیره معیوب را پاره کنم و لذا شرمگینم. منشاء این چرخه ی پر ایراد هر چند دست من نبود... 

دیدن بی مسئولیتی و بی معرفتی آنهایی که عمرم را صرفشان کرده ام، طلبکاری و بی تفاوتی برخی دیگر و نیز کمردرد قدیمی ام، امروزم را تکمیل کرد.  

در این شرایط کار کردن، اعصاب فولادی می خواهد و یا بی خیالی و بی رگی؛ هیچ یک را ندارم.

هرچند، همه اینها باز بزرگم می کند و سطح توقعاتم از سایرین را پایین می‌آورد؛ و این شاید همان نشانه ای است که او دوباره مرا به سویش می خواند. در آغوشم بگیر که پسر بازیگوشت بازگشته و باز هم پناه می خواهد.