تلاطم
بدبین شدن ذاتی نیست بلکه فرآیندی است که برای انسان حادث میشود. به هیچ کس و هیج چیز نمیتوان اعتماد کرد. او باز هم میخواهد قدرتش را به رخم بکشد. ولی نمیدانم تا کجا میخواهد برود. چهره های مطمئن هم این روزها مرددند. تابستان خوشی که انتظارش را میکشیدم باز هم نیامد. این سومین سال متوالی است که تابستانش با پاییز هیچ فرقی ندارد. اوضاع آنقدر برایم سخت شده که از حالا غصه به پایان رسیدن پاییز را میخورم، فصلی که هیچ وقت دوستش نداشتم. وقتی بد میبارد پشت به پشت و بی وقفه میبارد. تجربه ام ثابت کرده به جای اینکه منتظر تغییر مثبت باشم باید فعلاً برای بدتر نشدن دعا کنم؛ برای سلامتی خانواده ام.
صدای او هم نیست که آرامم کند. در تنهایی ام تلاطم دارم به جای آرامش. امروز عصر میخواهم بروم پینگ پنگ بعد از سالها بلکه بی خیالی موقتی کمی نجاتم دهد. وقتی میدانی برای جنگیدن نیابم باید لااقل جنگ را بازی کنم. مشکل این است که ندای درونم میگوید خودت را آماده کن. بیخود نیست این چند روزه میدان های جنگ دیگری را جست و جو میکنم. این ندای درونی ترسم را بیشتر میکند. امیدوارم مرضی باشد که زودتر رفع شود وگرنه آنچه رشته بودم جلوی چشمانم پنبه میشود.