چرا
تنهای تنها، در دل جنگل و کنار برکه زلال، در آب نگاه میکرد. آنچه گذشته بود را مرور میکرد. زمانش رو به پایان بود. چیزی باقی نمانده بود. "چرا و چرا و چرا..." در ذهنش خطور میکرد. یک فرصت دوباره میخواست؛ اما لحظه موعود فرا رسیده بود. با کوله باری از افسوس و دلشوره، با حجمی از درد و حسرت، با صدایی بلند از ناگفته های درون. شاید هم پاسخ همه چیز را یک جا میگرفت. شاید بالاخره میفهمید و راضی میشد. شاید میتوانست راحت بخوابد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 23:57 توسط امیر
|