نمی‌دانم این همان بحران چهل سالگی است که سه سال و نیم زودتر سر و کله اش پیدا شده؟! فکر می‌کنم تا به حال چه کرده ام و چقدر می‌توانست بهتر باشد. دیگر رؤیاهایی که می‌توانست حالم را خوب کند را هم پس می‌زنم چون زمانی برای رسیدن به آنها ندارم. حتی چند سال پیش هم به تغییر مسیر فکر می‌کردم اما الان نه راه پس دارم و نه راه پیش.

علی دارد قد می‌کشد. گاهی می‌خواهم به او بگویم عزیزم، کمی آرام‌تر. اینقدر زود بزرگ نشو. من هنوز لذت بچگی ات را حس نکرده ام. هنوز آمادگی نوجوانی ات را ندارم. هنوز شرمنده ات هستم که برای بچگی ات آنطور که باید، پدری نکردم. آخر چه عجله ای داری عزیزم برای بزرگ شدن. گاهی فکر می‌کنم ای کاش قدری دیرتر بچه دار می‌شدم تا شرایط با ثبات‌تری داشتم و بچه‌‌هایم را بهتر بزرگ می‌کردم؛ هم از نظر روحی هم مالی. اما کسی چه می‌داند که چه میشد.

گرفتاری ها و دغدغه ها ادامه دارد. گاهی موقتاً می رود یا کمرنگ می شود اما در پوست و گوشتم رخنه کرده است. واقعاً نمی دانم چقدر تغییر امکان پذیر است. اما سلایق و تمایلاتم متفاوت شده اند. آن موسیقی که قبلاً دوست نداشتم و آن غذایی که علاقه نداشتم را الان می پسندم. برداشتم از زیبایی هم به طور چشمگیری تغییر کرده است. اینها شاید نشانه ای باشد برای تغییراتی که امیدوارم مثبت باشد. 

دیروز پناه بردم به دوچرخه. در شهر بی رحم دود و ترافیک، تنهایی ام را به رخ خودم و سایرین کشیدم. هنگام رکاب زدن در بزرگراه و در میان خیل بوق و ویراژ ماشین ها، از خودم می پرسیدم چه شد و اینجا چه می کنم. آیا به قول نیچه می توانم عاشق سرنوشتم شوم یا همین طور کج دار و مریز می روم تا به پایان خط برسم. 

در آن دنیا گردنم از مو باریک تر خواهد بود ولی سوالات زیادی دارم که از او بپرسم. پناه بر خودش می برم و می پرسم تا نوبت به سوال از خودم نرسد.

بقیه حرف هایم بماند در همان گنجینه‌ای که مال خودم است. همانی که دارد لبریز می شود. همانی که نشانه های پر شدنش تاسی کف سر، سپیدی موی اطراف سر و شکم برآمده است.