فرصت
در دوره راهنمایی، مسابقات فوتبال داخلی مدرسه اندیشه رونق داشت. سال اول یا دوم راهنمایی بودم. تیمی به نام طوفان تشکیل دادیم. پیشنهاد اسم تیم را من داده بودم. در قرعه کشی، با حریفی سرسخت از سال سومی ها روبرو شدیم. همه، ما را از پیش بازنده می دانستند. با ترکیبی دفاعی وارد زمین شدیم و تنها مهاجم تیم من بودم. آنقدر خوب بازی کردیم که هوادارانمان را به وجد آوردیم. به طور خاص نام مرا فریاد می زدند. در آن بازی آنقدر دویدم که نفسم در نمی آمد. آخر هم به خاطر درد شدید زانو زمین را ترک کردم. بعد از خروج من و در وقت اضافه، گل خوردیم و در نهایت بازی را یک بر صفر باختیم. چند روز بعدش با بابا به ارتوپد مراجعه کردم که دلیل را فشار بيش از حد به کشکک زانو بیان کرد و مرا به چند ماه استراحت و دوری از ورزش سنگین توصیه کرد. یادم است تا آخر سال نتوانستم فوتبال بازی کنم.
اما حسرت زیادی که از آن بازی باقی مانده مربوط به یک موقعیت گل عالی در میانه مسابقه بود. برای آنکه دروازهبان حریف به توپ نرسد، تصمیم گرفتم توپ را محکم به گوشه دروازه هدایت کنم. اما شوت سنگینم با فاصله کمی از کنار تیرک به بیرون رفت و آه از نهاد هم کلاسی ها در آمد. هنوز هم گاهی حسرت آن فرصت از دست رفته را می خورم...
بعد از آن کم کم بدنم همراهی نکرد تا عشقم به فوتبال بازی کردن را دنبال کنم. چشمان ضعیف، اضافه وزن لعنتی، کمر درد، پیچ خوردن مچ و در رفتن کتفم از آن جمله بود. آرزوهای از دست رفته ام به این ختم نشد...