شیخ
از زمان دانشگاه تا حدود ده سال پیش، در شب های قدر و سایر مناسبت ها به یک مسجد در اصفهان می رفتم. روحانی مسجد را خیلی قبول داشتم و خطابه هایش برایم بسیار جذاب بود. در واقع، هیچ کس غیر از او را نمی پسندیدم. یکی از شیوخی که حرف هایش هیچ جذابیتی برایم نداشت، شیخ حسین انصاریان بود. اصلاً تعجب می کردم که تعدای زیادی پای منبرش می رفتند. او در برابر آن روحانی اصفهانی برایم خسته کننده و کم سواد جلوه می کرد. شیخ اصفهانی، تاویلاتی از قرآن می آورد و به گونه ای در مورد اهل بیت صحبت می کرد که انسان را به وجد می آورد؛ هر چند، صحبت هایش برای خیلی ها عجیب به نظر می رسید. حتی در کانادا هم گهگاهی صحبت هایش را گوش می دادم و برایش تبلیغ می کردم.
الان اما از تاویلات دوری می جویم و به استدلال های دینی و اعتقادی علاقه بیشتری دارم. به رمان و فلسفه هم گرایش پیدا کرده ام. غیر از اصول دین، علاقه ام به اخلاق اسلامی و شناخت انسان هم زیاد شده است.
شیخ حسین انصاریان همچنان آرام صحبت می کند. به گونه ای که انگار دور کند نوار را گذاشته اند. حرف هایش حول همان مواردی است که قبلاً بود. اما برایم بسیار باسواد و جذاب جلوه می کند. حتی دیشب (شب نوزدهم ماه رمضان) به عشق منبر او نشستم و با نوای پر از اخلاصش قرآن به سر گرفتم. اصالت و پایداری بعضی چیزها نشانه تر و تازگی است و انگار که صحبت های اخلاقی نه تنها کهنه نمی شود بلکه با زایش و برکت همراه است. سادگی کلامش برایم بسیار عمیق و تاثیرگذار است.
مطمئناً بخش زیادی از شناخت دینی و محبتم به اهل بیت را مدیون آن روحانی اصفهانی هستم؛ هر چند، الان دیگر به تاویلات عجیبش علاقه ای ندارم. از نظرم شان و منزلت اهل بیت فراتر از آن است که بخواهند از برداشت های خاص اعتبار بگیرند.
و نکته آخر اینکه چنین تغییراتی در تمایلات و سلایق، حالتی بین خوف و رجا به انسان می دهد. امید به تغییرات مثبت و ترس از تحولات منفی. در ده سال آتی به شرط زنده ماندن، در کجای این پهنه خواهم ایستاد؟ باید خیلی بخوانم و خیلی مراقب کردارم باشم.