حضور
سوار موتور قدیمی بود، کفش کهنه پوشیده بود، پیراهن رنگ و رو رفته و شلوار زانو انداخته تنش بود. مدتها بود رستوران نرفته بود و برای بچه هایش هدیه ای نخریده بود...
اما اصالتش را حفظ کرده بود، اما چشمانش پر از نجابت بود، اما در مقابل معبود طغیان نکرده بود، اما با حضورش در خانه، بچه هایش از ته دل شاد می شدند؛ و فقط از حضورش...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 0:16 توسط امیر
|