آن توقع اشتباه بود، چون هیچ کس حتی تو را حساب نمیکرد. برای خودت کاخ دروغین ساخته بودی در حالی که آن کاخ به سیلی بند بود. برای خودت خدایی می کردی اما خدا میخواست سرت به سنگ بخورد و دوباره بندگی کنی. انتظارت بیجا بود چون آنها فقط از کنارت عبور می کردند و تنها برای خودشان توشه ای برمیداشتند؛ حتی به اندازه ساعت مچی شان ارزش نداشتی. او اما تو را میدید و مهلت غرق شدن را از تو گرفت. امیدوارم فهم بهتری داشته باشی و فقط برای دیدن او طمع داشته باشی.