از همان ابتدای ماجرا دنیا با ما سر سازگاری نداشت. دل ما را درگیر میکرد و باز به ما نارو میزد. دوباره صبح را باانگیزه شروع میکردیم و القصه باز صبحی می آمد که امیدمان را ناامید میکرد. گاهی گرممان میکرد ولی دیری نمی پایید که آب سردی بر تنمان خالی میکرد. و ما باز خامش شدیم و باز دل بستیم و باز گزیده شدیم.