وداع
مراسم نماز وداع و تشییع او منقلب کننده بود. روح پاکش حضور داشت و آزاد و رها معنویتش را به ما هدیه داده بود. دل کندن از او سخت بود و خیلی دلم میخواست تا بهشت زهرا بروم و بدرقه اش کنم و بهره ببرم. اصلا روحش میکشید وجودم را. لاجرم به دلیل تنهایی بچه هایم به خانه برگشتم. نزدیک عصر بود که دلشوره گرفتم. منتظر اذان بودم تا نماز شب اول قبرش را بخوانم. البته روراست باشم که بیشتر برای خودم میخواستم نماز را بخوانم چون احساس میکردم او نیازی ندارد. نام پدرش را نمیدانستم. گفتم از دوستانش بپرسم ولی شک داشتم تماس بگیرم یا نه. به ذهنم رسید که میتوانم به سامانه آموزش مراجعه کنم. تا جست و جو را زدم و اسمش را پیدا کردم دیدم جلوی وضعیتش نوشته: "فوت". جا خوردم و بر دلشوره ام افزوده شد. دیدم تاریخ فارغ التحصیلی را ۲۱ مهر ۱۴۰۰ نوشته. اسم پدرش را به خاطر سپردم. اذان که شد بعد از انجام فریضه، نمازش را خواندم. همسرم هم نام پدرش را پرسید تا نماز وحشت را بخواند. دوباره کشش روحش را حس کردم. سر سجاده نشستم، زیارت عاشورا، نماز زیارت و دعای علقمه را بدرقه راهش کردم. نهایتا فاتحه ای خواندم بعد هم گفتم آقای امیرحسین، این ترم که تازه شروع شده بود، نمیدانم چیزی از کلاس من گرفتی یا نه. اما در هر حال، شفاعتم کن. سفارش مرحوم پدرم را هم به او کردم. دلشوره ام بهتر شد ولی غم زیادی تا آخر شب داشتم. دوباره به سامانه آموزش مراجعه کردم، نگران بودم نکند از لیست کلاسم حذفش کرده باشند! قبلا میدانستم که نفر هفدهم لیست است. سریعا نگاهی به شماره ۱۷ انداختم و دیدم هنوز هست. قرار بود با بچه های این کلاس پنجشنبه ۲۲ مهر به کوه برویم تا بتوانم بالاخره آنها را ببینم. حتی دوشنبه سر کلاس به بچه ها گفتم میخواهید بگذارید امیرحسین خوب شود با هم برویم اما سه شنبه صبح خبر رسید او از قله ها هم گذشته و دیگر در دسترس نیست. آن پنجشنبه هم به جای کوهنوردی مراسم تشییعش برگزار شد. باز آخر شب در فکرش بودم. از دستیاران آموزشی پرسیدم آیا امیرحسین در کوییز اول درس، دوشنبه ۱۲ مهر، دو روز قبل از حادثه، شرکت کرده بود؟ جواب مثبت بود و دیدم نمره ۹۵ از ۱۰۰ گرفته بود. در نهایت، این متن را در حالی نوشتم که باز در فکرم بود؛ چشمان نجیبش و آن چهره معصومش.