پاییز برای من هیچگاه دوست داشتنی نبوده. نه زیبایی و بشارت بهار را دارد، نه فراغت تابستان را هدیه می دهد و نه مثل زمستان، انتظار بهار و تغییر را به همراه دارد. در بهار، به دلیل هوای مناسب و سرسبزی، انسان احساس زندگی می یابد. در تابستان است که برای مسافرت ها، دیدن فامیل و رسیدگی به خود فرصت باز می شود. در زمستان پس از دیدن احتمالی برف و پاکی ناشی از آن، استقبال بهار ذوقی در وجود انسان ایجاد می کند که گاه از خود بهار دلنشین تر است.

اما پاییز که در ظاهر دوست داشتنی نیست، همان فصلی است که مرا ساخته و پرداخته کرده. اگر تیشه ای باشد که وجودم را تراشیده و به اینجا رسانده، قطعا این تیشه پاییز و کار و گرفتاری های آن است. پاییز بوده که فشار لازم برای پخته شدن و ورزیده شدن را فراهم نموده. 

پاییز خصوصیت بارز دیگری هم دارد. استوار و باعظمت است. خودش را با سایر فصل ها مقایسه نمی کند. هر چقدر بد و بیراه بشنود، کارخودش برای ساختن ما را در اولویت قرار می دهد. او ابایی از شنیدن غر زدن های ما ندارد و استقلال و مسیر خود را حفظ می‌کند. پاییز تعادل را فراهم می کند تا به طور تدریجی و با آمادگی از گرمای تابستان به سرمای زمستان برسیم. چهره اش خشن است ولی درون مهربان و خیرخواهی دارد. پاییز مهر دارد. پاییز برگ های کهنه را با بی رحمی ولی با نیت دلسوزانه می ریزد تا صاحبش زیربنای شکوفایی پیدا کند. پاییز مثل معلم سخت گیری است که آینده شاگردش را در نظر می گیرد.

پی نوشت: البته همه این توصیفات به شغل و کار انسان هم مربوط است؛ چه بسا پیشه ای که در تابستان اوج می گیرد و برای صاحبش فراغتی در آن فصل باقی نمی گذارد. آن گاه توصیفات فصول برای آن فرد ممکن است متفاوت باشد.