خیلی عصبانی بودم. هم حرف ناحق شنیده بودم هم رفتار تحقیرآمیز دیده بودم. بدنم میلرزید و برای چندمین بار در سال های اخیر به خودم بد و بیراه گفتم که چرا آمدم و خارج را رها کردم. بالاخره هر چه بود، آنجا زحمت و کار دیده می‌شد و مورد تقدیر قرار می‌گرفت. باعث ارتقایت می‌شد نه مایه حسادت و کینه بقیه. طرف ناراحت است که چرا در برخی زمینه ها پیشرفت کرده ام و نه تنها تشویقی نمی‌کند بلکه در موردی که به مساعدتش نیاز است زهرش را می‌ریزد و ذات خرابش را هویدا می‌سازد. 

اما غیر از این که حقارت طرف آشکار شد، ناخالصی نیت خودم هم مشخص شد. به خودم گفتم اگر نیتت زلال بود و برای خدا کار میکردی، نه بدنت میلرزید نه توقعی از کسی داشتی. نه منتظر قدردانی بودی و نه از این ناملایمات خم به ابرو می آوردی. اصلا این آدم ها در کجای زندگی و هدف تو هستند که تو را از میدان به در کنند؟ 

پی نوشت: یکی از مهم ترین عوامل برتری سیستم خصوصی به دولتی در دل این متن وجود دارد. به هر حال، در سیستم دولتی کار بیشتر ممکن است باعث دردسر هم بشود. باید آهسته بروی و بیایی و اصلا خود را نمایان نکنی. در اتاقت بنشینی و مقاله بنویسی و ارتقایت را بگیری بدون اینکه پا  روی دم کسی بگذاری. و البته تلاش کنی بعدا خودت هم مثل آنها نشوی. البته باز همه چیز به نیت تو و فلسفه زندگی ات گره میخورد!