رفته بودم سلمونی. پسری ساکن اتریش برای تعطیلات به ایران سفر کرده بود و زیر قیچی بود. دو سه سالی بود برای تحصیل عازم فرنگ شده بود. از زندگی در غرب میگفت و مزایایش. از فرهنگ مردم و اقتصاد و سیاست و غیره. از بهشت غرب و جهنم وطن. مثل همه هموطنان عزیز از همه چیز سررشته داشت و آرایشگران و باقی مشتریان را به حسرت واداشته بود. نچ نچ ها به هوا بلند بود و سرها به نشانه افسوس در تکان.

سکوت کرده بودم و از این همه عقب ماندگی افسوس میخوردم. حس میکنم این نوع ستایش غرب مربوط به دوره قاجار و پهلوی تا سال 1340 بوده است؛ موقعی که جلال آل احمد از غرب ستایی بی حد و حصر همپالگی هایش به ستوه آمد و کتاب "غرب زدگی" را نگارش کرد. حالا نزدیک به سال 1400 این نوع غرب ستایی تهوع آور بیشتر به یک عقب ماندگی شبیه است تا تجددگرایی.