دلسوزی
به عکسها نگاه کرد. باورش نمی شد. قبلا یا از تصویر خودش خوشش می آمد و یا از آن بدش می آمد. این بار، اما، دلش برای خودش سوخت. آن همه بالا و پایین؛ آن همه توفان و آرامش؛ منجر شده بود به این هیئت. شمایلی با حداقل ده سال بیشتر از آنچه واقعا بود. سخت در حال فکر کردن بود و در چشمانش اشک حلقه زده بود. تعادل ذهنی اش به هم ریخته بود و تعادل زندگی اش. احساس می کرد فرصتی ندارد و آنچه باید انجام می داد گذشته. دیر بود برای رهاییدن از پوست. آن پوست زرد و بی رمق. دیگر برای خیلی کارها زمانی باقی نبود. فرقش با قبل این بود که دیگر توان گفتن هم نداشت. در واقع کسی هم نبود که به حرفش گوش دهد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:45 توسط امیر
|