برای من زمان و مکان بهشت، همان سحرگاه مسجد گوهرشاد است. آنجا جایی است که نه می توانم نماز بخوانم، نه قرآن و نه دعا. نه فکر و خیالی به ذهنم می آید و نه اضطراب و نگرانی به سراغم. جایی است که فقط می نشینم و تماشا می کنم. لذت می برم از آن همه اوج، از صدای فواره، از نسیم خنک صبحگاهی، از سر و صدا و نجواهای دل انگیز. آنجا پشتم به امام رئوف گرم است و چشمم به امید به یار روشن.

دوست داشتم گل یاسی باشم

بشوم پرپر

آرمیده روی آب

در فضا آکنده

استشمامم کند آن زائر تو

که با پای برهنه روی سنگ 

به دنبال خداست؛

کودکی می خندد

و خدا می آید

بهر بازی با کودک؛

دل خسته، شاد می گردد از این همه لطف

که خدا اینجاست

بهر بازی و صدا آمده است

او تو را می خواهد 

تا داشته باشد تنها یک همبازی.