چه شد؟ چقدر زود بریدی! رویاهای زیادی داشتی. یادت است در مسیر آنها را مرور میکردی؟ قرار بود دنیا را تکان دهی. چه بر سرت آوردند؟ چه بر سر خودت آوردی؟ اصلا باورم نمیشود که تنها بعد چهار سال اینگونه بریده باشی. میدانم دلت استراحت میخواهد؛ یک استراحت عمیق، یک فکر آزاد، یک خواب بی دغدغه، یک صبح شاد و یک شب آرام. شاید همه آن رویاها و آرزوها باید بر باد میشد تا خودت را بیابی؛ خود خودت را. بدون آن عوامل بیرونی و تنها در درون خودت باید چیزی را بیابی. شاید خوب شد که به این زودی ناامید شدی. قطعا ناامیدی الان بهتر از چهار سال دیگر بود. میشناسمت؛ از دل این تخریب کلی، بنایی نو میسازی. این بار بنایت را با تعقل بساز، با یاد خدا و با هدف رضایتش. همه چیزهای دیگر را دور بینداز و بنایی بساز که نه‌تنها در چهار سال دیگر به آن بنازی، بلکه تا همیشه ماندگار باشد. از خدا کمک بخواه و چشمت به دست دیگری نباشد. میشناسمت، تو آن کار را میکنی و من آن روز به تو افتخار میکنم.