اتفاقات پنج هفته اخیر آنقدر زیاد بوده که جا داشت روزنگاری کنم. اما با خودم شرط کرده ام که در زندگی "تصویر بزرگ کلی" را فراموش نکنم. بیم و امید، شرط زندگی در ایران است. از دهه هفتاد که یادم است تاکنون حوادث زیادی رخ داده که هر کدام در حد یک دگرگونی عمیق بوده است. در همه این اتفاقات همواره اینجا بوده ام. سال هایی که نبودم، از قضا، آرام ترین سال ها بود و من در آن سوی آب، دلم تنگ بود. الان میبینم ایرانیانی که از آنجا برای ما نسخه می پیچند و شعر می گویند و نگران ما هستند. کجا بودند در همه این سالها تا فشار تحریم ها را ببینند که کمترین هزینه اش، کمبود دارو، فقر، جان دادن انسان های بی گناه، طلاق و دهها مورد دیگر بوده است. چرا آن موقع فشار نگذاشتند روی دول غربی و چرا آن موقع به فکر وطن و هموطن نبودند؟ حالا هم ملت در بیم امنیت خود و فرزندانشان هستند و آنها دایه مهربان تر از مادر شده اند. برای ما ایمیل می فرستند که سر کلاس نروید و چنین کنید و چنان. به ما می گویند "بی غیرت" و سایر لقب هایی که کاملا برازنده خودشان است.

امروز فهمیدم حقوق من زیر خط فقر است. ماشینم را سال هاست می خواهم عوض کنم اما نتوانسته ام. در عین حال، شرمنده آن زباله گرد و راننده تاکسی و آن خدمتکار دانشگاه هستم. چون احتمالا من باید کاری برای آنها می کردم ولی در فکر خودم بودم. چه بسا باید کارهایی می کردیم و منتظر دعوت بودیم.

این غائله اخیر حاصل نارضایتی ها و فسادها هم هست. اما صبغه های نفسانی پررنگی هم دارد. دگرگونی هایی در حال رخ دادن است. پناه می برم به خدا و یاری می جویم از امام عصر. مطمئنم او به فکر ما هست.