معمولی ها
امروز سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا - به روایتی - است. صبح رفتیم امامزادگان عینعلی و زینعلی. یک آقایی میانسال با محاسن پرپشت و عینک ته استکانی کنار بخاری نشسته بود. جهت قبله را از او پرسیدم. مطمئن نبود. لحن صحبتش نشان داد سواد چندانی هم ندارد. تشکر کردم. من و حسین به نماز ایستادیم. آمد و یک سیب زرد کنار مهر حسین گذاشت و برگشت کنار بخاری. از آن سیب زردهای کوچک لپ سرخ لکه دار که خوشمزه و شیرین هستند. بعد از نماز، حسین به سیب اشاره کرد. خوشحال شده بود. گفت بیشتر بمانیم، چقدر این امامزاده باصفاست. خواستم از آن مرد تشکر کنم اما حواسش به روضه بود. صحبت از سر بریده امام حسین که شد چندین بار با دستش به پیشانی کوبید و ناله زد. دل من هم لرزید. زیارت عاشورا و دعا هم خواندیم. مرد از کنار بخاری به جای دیگری نقل مکان کرد. کم کم خواستیم برویم. کفش هایمان و سیب را برداشتیم. نزدیکش شدم که تشکر کنم اما در حال چرت زدن بود. اصلا در دنیای خودش بود. به چیزی که فکر نمی کرد تشکر بود. از سر و قیافه اش معلوم بود نه توقعی از زندگی دارد و نه از کسی توقعی دارد. اوج قدرت را در وجودش حس می کردم و به حال خوبش و چرت زدن آرامش غبطه خوردم.
تاریخ را مرور می کنم. پیامبر وقتی از نخبگان و بزرگان پاسخی جز تمسخر و تحقیر نشنید، با پسرعموی نوجوانش و تعدادی پابرهنه آن پرچم را بلند کرد. قدرت این مسیر به آزادگی و رهایی پیروانش است نه به زرق و برق و ادعا و صدای بلندشان. صلابت این پرچم به همان کور و کچل هایی است که به حساب نمی آیند. آن معروف های پرادعا اصلا از اول هم در این جاده عاشقی نبوده اند و نخواهند بود. در ابتدا یاسر و سمیه بادیه نشین فدا شدند تا چراغ شهادت را روشن کنند و در نهایت بلال حبشی انتخاب شد تا از کعبه بالا رود و صدای نه چندان خوشش را تبدیل کند به آوای دلنشینی که مکه را عطرآگین کند. سال ها بعد پرچم عشق در دستان حسین و یاران سربریده اش از جمله غلام سیاه بدبویش بود که به حساب نمی آمدند. و البته حرها و زهیرهایی که به یکباره دلشان لرزید و خدا اراده کرد عاقبت بخیر شوند.
پس، از فقدان حضور معروف ها و روشنفکران و ریزش های سنگین برخی از نخبگان در طول مسیر نمی هراسم و تنها دعا می کنم خداوند همه آنها و ما و فرزندانمان را عاقبت بخیر گرداند.