امروز اول مهر بود. دلشوره عجیبی داشتم، مخصوصاً وقتی که علی را به دست معلمش سپردم. حتی بدم نمی آمد بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. در بازگشت، حسین را توی پارک به مدت پنج دقیقه تاب دادم و بعد، بردمش خونه. خودم هم کیف و غذایم را برداشته و راهی شدم. 

کلاً پاییز فصل خوشایندی برایم نبوده. هیچ وقت از درس و مدرسه گریزان نبوده ام، اما خداحافظی با تابستان و روزهای بلندش که تازه ساعت شش و هفت عصر بچه ها را به پارک میبری سخت است. برای بوی هندونه و پوشال کولر باید نه ماه انتظار بکشی. نه ماهی که پیرتر شده ای و معلوم نیست ورزش هایی که امسال انجام دادی را بتوانی سال آینده هم تکرار کنی. 

بعد از دانشگاه به دندانپزشکی رفتم تا صدای فرز و درد دندان روزم را تکمیل کند. در مسیر بازگشت، با دیدن پرتقال و نارنگی های نارس سبز دلشوره پاییزی ام دوباره برگشت. 

تنها خیمه های عزاداری و صداهای گاه و بیگاه نوحه ها بود که کمی آرامم کرد.