خستگی
خیلی وقته ننوشته ام. گرفتاری ها پابرجاست. بیست سال است بارهای سنگین بر دوشم است. گاهی می روند ولی با قدرت بیشتری باز می گردند. ناامید کننده است. این لنگان لنگان رفتن خسته ام کرده است. زخم های کاری تنم را در نوردیده اند. راه های رفته را دوباره باید بروم. مثل بازی مار و پله، چند صباحی می روم و دوباره سر خط...
دیگر سنی از من گذشته. شب های عجیبی است. خسته ام...
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:25 توسط امیر
|