تا فهمیدم کار بابا به عمل جراحی رسیده، سریع رفتم خانه، کلید ماشین را برداشتم و راهی اصفهان شدم. در ترافیک تونل توحید گیر افتاده بودم ولی سعی کردم بر خودم مسلط باشم. جلوتر که رفتم (احتمالا بعد از قم) محمد زنگ زد و گوشی را داد به بابا. گفت آرام رانندگی کن و مواظب خودت باش. حسی بهم میگفت کاش صدایش را ضبط میکردم چون شاید آخرین بار باشد. حسم درست گفت. چند ساعت بعد وقتی به اصفهان رسیدم دیدم پشت در اتاق عمل غوغای گریه و دلشوره برپاست. بابا زیر عمل جان داد. فردا صبح بدن بی جانش را روی سنگ غسالخانه دیدم و از تطهیرکننده تقاضا میکردم آهسته تر دستش را بکشد.

بعدا شنیدم بابا تشنه بود که رفت اتاق عمل چون آب خوردن برایش قدغن بوده. امشب در روضه شب دوازدهم محرم به یاد تشنگی بابا هنگام جان دادن افتادم.

پادشاه دو عالم! به حق لبهای تشنه ات مواظبش باش.