دیگر این یک حس تلقینی نیست که حرم امیرالمؤمنین مثل خانه پدری است. احساس امن و امان و اعتماد بنفس آنجا همه زوار را در برمیگیرد. در سفری به نیابت از پدر خونی ام - که هر چه در حقش کنم کم کرده ام - یک جای یک متری در خانه پدر ایمانی ام یافتم. نشستم و قوه گرفتم. وقت خیلی کم بود. میخواستم برایش درد دل کنم، میخواستم ضعف هایم را برایش بشمارم، میخواستم یک دل سیر گریه کنم، میخواستم بالا و پایین های عمرم را برایش بازگو کنم، میخواستم خیلی بگویم و باز کنم سفره دلم را. فرصتی نبود. در عوض دلم خواست در همان ۵ دقیقه بعد از نماز زیارت خدمتگزارش شوم. پلاستیکی برداشتم و آشغال ها را در حد توانم جمع کردم و به سطل روانه کردم. به این امید که او هم آنها را از من جدا کند و بریزد دور و من لایق مسیرش شوم.

پدر خونی ام! نور به قبرت ببارد که معرفت و زلالی را به من آموختی. ای کاش بتوانم از آموخته ام بهره ببرم و حیدر کرار را زینت باشم نه سربار.