پیرهن مشکی حسین کوچکش شده بود. لاجرم دیروز جمعه اول محرم رفتیم پاساژ مهستان براى خرید البسه مشکی. پس از خرید، آب‌میوه ای تزریق کردیم و سوار بر ماشین به سمت میدان جمهوری رفتیم تا یک کیف فروشی برای من پیدا کنیم. البته موفقیتی حاصل نشد و به سمت بازار بزرگ حرکت کردیم. به سختی و بعد از کلی جست و جو ماشین را توی یک پارکینگ تاریک و پیچ و واپیچ توی خیابون سعدی پارک کردیم. از ناصرخسرو به سمت سبزه میدون پیاده گز کردیم. بعد از مقداری خرید از دست فروش ها، برای رفع عقده خوردن پیتزای پنج هزار تومنی پیشنهاد دادم که مورد قبول واقع شد. چهار تایی دو تا پیتزا و یک فلافل توی رگ زدیم تا عملاً ثابت شود که پیتزای مزبور همچین تحفه ای هم نیست. غیر از خوراکی، تنها چیزهایی که بازار خرید و فروشش رونق داشت، دفتر مدرسه و پارچه ها و لوازم عزاداری محرم بود. 

بازارگردی برای من یعنی زندگی، یعنی بوی دمبه سوخته کبابی و عطر روغن سوخته فلافلی. یعنی معامله بی چک و چونه سه تا پنج تومن. یعنی با جیب پر بری و با خرید یه مشت خنذر پنذر با جیب خالی برگردی. یعنی بعد از کلی پیاده روی، روی نیمکت های مقابل پانزده خرداد بشینی و زیر سایه درخت های قدیمی و استوار و بخشنده بازار، ساندویچ کاغذ پیچت را بخوری و نون اضافیش را بندازی پای همون درخت تا بلکه پرنده ای را سیر کند.