عصر پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۳ و شامگاه شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها؛ دلم گرفته. قرار است برویم روضه. اصلا حالش را ندارم. اما به بچه ها قول داده ام و به نظرم علاوه بر غذا و پوشاک و... در این موارد هم مسئولیت دارم. دلیل دل گرفتگی ام اخبار بسیار تلخ و ابهامات فراوان و آینده تهدیدآمیزی است که هیچ کورسوی روشن و امیدواری در آن نیست.

این همه کودک کشته شده در غزه و محاصره و تخریب ادامه دار آن؛ تضعیف و تخریب لبنان؛ از دست رفتن سوریه؛ مشکلات عدیده اقتصادی داخل کشور؛ کمبود آب و انرژی از انواع آن؛ شهادت اکثر افرادی که مایه روشنی دل و امید قلب بودند؛ تضعیف فرهنگی و گفتمان اسلام؛ شادی و نیش خند شیاطین...

فکر میکنم اوضاع بدتر هم میشود. آنها دوباره در ایران هم ناآرامی و شاید جنگ داخلی راه خواهند انداخت.

شب جمعه است. بالاخره اینجا و این زمان، به فکر می افتم در مورد همه وعده های الهی؛ ظهور امام زمان، وارث شدن مستضعفان در زمین، منکوب شدن ظالمان...

اما گاهی هم به یاد دوره هایی از تاریخ می افتم که کمر اسلام خم بوده و آنها مسلط بر همه جا.

امیدم را از دست نمیدهم و دعاهایم را ادامه میدهم. "قطعا سننتصر" را زمزمه میکنم و اطمینان دارم بالاخره راه باز میشود از جایی که فکرش را هم نمیکنیم؛ به امید و خواست خدا.