موعد
دستان پیرمرد چروکیده بود. چشمانش دیگر نای اشک ریختن هم نداشت. روزهای سخت تازه به سمتش آمده بودند، حتی سخت تر از وقتی که آبرویش در خطر بود. حالا دیگر همه مملکت و اصل پرچم الله نشان در معرض تهدید واقعی و جدی بود. همه تمامیت ارضی و همه آنچه برای آن صدها هزار خون پاک ریخته شده بود. این دیگر چه امتحانی بود در این سن و سال و در این حال و روز.
یاری هم نداشت که به آنها دلگرم باشد. اطرافش خالی و یارانش همگی در آغوش خاک.
سرانجام می آید آن پیر سفید چهره ی زیبارو که کارد به استخوان رسیده را علاج میکند و اعتبار به مو بند شده را زنده میکند و خونهای به ظاهر هدررفته را تبدیل به دریای عشق ماندگار میگرداند.
صبر ما تمام شده. روح و جسممان خسته شده. گرد پیری بر چهره مان پاشیده شده. بغض ها در گلویمان مانده. آیا موعد وعده داده شده فرا نرسیده؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 23:27 توسط امیر
|