تلنگر
امروز صبح، خبر درگذشت یک استاد جوان متولد سال ۶۶ از دانشکده مهندسی صنایع را دریافت کردم. اول که باورم نمیشد و فکر میکردم یکی از والدینش فوت کرده اند. در هر حال پس از ناراحتی و بهت زیاد، علت را از یکی از همکاران پرسیدم که گفت چندی بود که سرطان داشت.
چند ساعت بعد حوالی ظهر با دو تن از همکاران مشغول صحبت بودیم. یکی قرار شد شیرینی خرید منزل را بیاورد و دیگری از جکوزی خانه اش میگفت. گفتیم به جای شیرینی باید ناهار بدهی و به دیگری هم گفتیم کاش ما هم از این خانه ها داشتیم. صدای خنده ی بلندمان فضا را پر کرد.
هنگام وضو برای نماز، به یاد آن همکار تازه سفر کرده افتادم. به این فکر کردم که علیرغم ناراحتی صبح، در حد کمتر از چند دقیقه به زندگی عادی خود بازگشتم. بقیه هم کمتر یا بیشتر...
به ذهنم خطور کرد روز مرگ کن هم همین خواهد بود. یک ایمیل و احتمالا یک اظهار تاسف و در عرض چند دقیقه زندگی عادی همگی. من میمانم و اعمالم و خدا که خواهد پرسید از این سفر خیلی کوتاه. و میپرسد چرا حواست اینقدر پرت این ور و آن ور بود؟ و چرا اینقدر به این طرف و آن طرف سرک کشیدی؟ و چرا این همه وقت تلف کردی؟ و چرا خودت را نیافتی؟ و چرا و چرا و چرا؟ و افسوس من و ای کاش های من و چشم گریان من و شانه لرزان من و سر پایین من و صورت خجالت زده من و استخوان های دردناک من و زانوان خمیده من و ...