بعد از بیست سال
دفعه قبلی که مکه بودم، در زیارت وداع، مدام به کعبه نزدیک میشدم و هنگام خداحافظی، دل کندن برایم سخت بود. دوباره میرفتم کنار کعبه و ... این عمل چندین بار تکرار شد، با گریه و دعا. نزدیک ظهر بود و مطاف خلوت. بعد که برگشتم ایران، تا مدتها خواب کعبه را میدیدم و در خواب کیف میکردم. ماه رمضان بود و میهمانی خدا برایم ادامه داشت. حال و هوای خوبم مدتی دوام آورد.
از آن روز بیست سال میگذرد. از عمره تا حج واجب خیلی چیزها عوض شد. ازدواج کردم، بچه دار شدم، دکتری گرفتم، شغل پیدا کردم، پدرم پر کشید، خیلی های دیگر هم رفتند.
در تابستان آن سال آماده میشدم برای سفر، با خواندن کتاب و دعا و قرآن. اما الان تنها دو هفته مانده و من غرق در دهها مسئولیت.
خدا را شاکرم از همهی لطفی که در این بیست سال به من داشته. خدا را شاکرم که سرم شلوغ است و مسئوليت دارم. از او میخواهم آماده ام کند و روحم را صیقل دهد.