ظهر غذا از دستم ریخت و نقش زمین شد. این دومین باری است که اینگونه میشود. هر دو بار هم یک اتفاق مشابه افتاد؛ ذهنم مغشوش بود و داشتم فکر میکردم و احساس میکردم باید خیلی بهتر شوم. و در ذهنم مرور میکردم که چرا اینگونه شد و چرا از دستم در رفت ...

پس فردا عازم مدینه هستم. پلشتی ها و اغتشاشات فکری درونم را فرا گرفته؛ بلکه یک سیلی راه افتد در کوچه بنی هاشم و پاکم کند. و در آب زمزم بتوانم شنا کنم و طهارت را تجربه کنم. میگویند مثل بچه تازه متولد شده میشوی. ولی بچه آیا آن همه زشتی را یدک میکشید؟ و افکارم را چه کنم؟ آیا میتوان تنها همان قسمتهای مفیدش را به یاد آورد و تاریکی ها را فراموش کرد؟

زندگی سخت است. دائما در حال آزمون هستیم و خدا چگونه بنده اش را قضاوت خواهد کرد؟ آیا من پاسخی خواهم داشت برای آن کودک غزه ای که فقط اسکلتش باقی مانده؟ خدا داند که آتشی درونم است که جز با گلستان وجودش اطفا نمیشود. بچه هایم آتش را دیده اند و آیا خنکای وجودم را میتوانم تقدیمشان کنم؟ در حالی که فراموش کنند آن شعله ها را؟ و آیا دنیا بالاخره منصف خواهد شد؟ و ترازو در تعادل قرار میگیرد؟

در آستانه رفتن، ضعفهایم دوباره پیش چشمم هویدا شد. خدا خواست باد غبغبم بخوابد و سر به زیر بروم. و چرا آنقدر بار روی کمرم است در حالی که توانم رو به کاهش است؟ دلشوره دارم و این تمرکزم را گرفته.

خدا را صد هزار مرتبه شکر میگویم و از او میخواهم مانع نشود رحمتش را. و اگر سرافکنده میروم لااقل با دست پر برگردم و این بار این فرصت را غنیمت بدانم. آیا میشود؟ و چه میشود اگر بشود ...