طوفان
امروز صبح ساعت ۵ بیدار شدیم. بعد از نماز صبح، لباس پوشیده و راهی پارک شدیم. بچهها دوچرخه سوار شدند و ما دو تا پیاده رفتیم. بعد ماشین سوار شدیم و صبحانه را در آشکده دارچین خوردیم. حدود ۸:۳۰ بود که به خانه برگشتیم. تصحیح برگههای پایانترم محاسبات و تمرین خطاطی کارهای دیگری بود که انجام دادم. ضمن اینکه نماز ظهر و عصر و همچنین مغرب و عشا را با ماه منیر و حسین، سه تایی به طور جماعت خواندیم. علی در اوج نوجوانی و غرور است و در حال شکل دهی هویت مستقل خودش است. امروز سعی کردم تعقیبات نماز و قرائت قرآن هم داشته باشم.
الان ساعت از ۹ شب گذشته. بعد از یک روز پربار و بهره گیری از نعمتهای ریز و درشت خدا، قاعدتا باید راضی و خوشحال باشم. اما دلم شديدا گرفته. دلشوره دارم و نارضایتی از بدنم. فکر میکنم عقبم. فکر میکنم دوران سختی در پیش داریم. فکر میکنم اوضاع پیچیده تر خواهد شد. فکر میکنم دیگر نمیتوان زندگی پاستوریزه و جزیره ای خود را ادامه دهیم. این تلاطم ایجاد شده در دنیا ما را هم غرق خواهد کرد، به گونهای که حتی قایق خودساخته نیز ما را نجات نخواهد داد.
سفينه نجات و چراغ هدایتگر آرزویم است. بلکه از این طوفان رهایی یابیم. خوشا به حال شهدا و خوشا به حال آنان که ایمان و توکل قوی دارند.