روزها
به ظاهر چیزی نشده، اما هر بار ذره ای از قلبت رفته است، مقداری از مویت سفید شده است، سلولهای درونت پیر شده است، انرژی انجام کارها کم شده است...
فقط ظاهرش این است که تو امروز صبح هم مثل دیروز سوار ماشین میشوی و در ترافیک خودت را به محل کار میرسانی و روز را میگذرانی و به خانه برمیگردی. اما همه چیز دارد تغییر میکند و تو داری پیر و پیرتر میشوی...
یک عمری که میتوانستی بهتر باشی ولی یک چیزهایی بود که تو را مانع میشد و بندهایی که به پاهایت بسته شده بود و تو نتوانستی آنها را پاره کنی...
خوابم میآید و خسته هستم. میخواهم ساعتها بنشینم و مغزم را رها کنم. میخواهم کنار دریا باشم که فقط سر و صدای آب باشد. یا در یک مکان مقدس که تکیه بدهم و نگاه کنم و فقط آنجا باشم بدون اینکه انتظاری از من باشد.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 9:0 توسط امیر
|