آن توانستنها را نمی‌بینم و تنها آن ناکامی‌ها را می‌بینم.

می‌خواهم بنشینم و هیچ کس مزاحمم نشود. آن‌گاه ابرها بالای سرم ظاهر شوند و بشویند هر آنچه درونم را می‌خورد. فرشته‌ها بر بالینم ظاهر شوند و باز کنند هر آنچه مرا به آن درخت گره زده است.

و چه درخت زشت، تنومند و پرریشه ای است. همان که کرم‌های درونش را به من منتقل کرده و می‌ترسم ترکش کنم، مبادا سایه‌ای نیابم.

در همان احوالات، فقط می‌خواهم بخوابم تا چندصباحی هم که شده فراموش کنم که باید رنج بکشم.

دنیا چقدر تنگ است و طبیعت چقدر خسیس. پاییز به نیمه نزدیک شده و دریغ از یک قطره باران. بغض همه ما کی می‌ترکد؟ و‌ ما کی منتظر بیداری خواهیم بود، به جای اینکه منتظر خواب باشیم؟

وه که همه چیز چه قدر ناعادلانه است. کجائی که دلم برایت تنگ شده. و نگو تو از من دور شده ای که من همین‌جا هستم، همان‌جا که از بچگی بودم. همان‌جا که تو گفتی باشم. چقدر خوردم خودم را تا جایی نروم که تو خوش نداری. اما دریغ که هر چه صدایت کردم جوابی ندادی.

خسته ام. تو از من رنجیده نشو. فقط بگذار بگویم گله‌هایم را، بلکه بغضم بترکد. و‌ بلکه درونم دوباره بجوشد.