فضا باز هم تنگ‌تر می‌شود. آنها به ما حمله می‌کنند بدون آن‌که دفاعی داشته باشیم. چقدر دنیا کوتاه بود. و چقدر همه چیز زود تمام شد... همه آن دلبستگی‌ها و آرزوهای چند ده ساله در یک چشم به هم زدنی نیست و نابود شد. باورم نمی‌شود که آنها همه رفتند و‌ ما بی‌دفاع مانده‌ایم. شاید باید اینطور می‌شد. اما امتحان سختی بود. امیدواری کافی نبود. باید خیلی کار می‌کردیم ولی خب توانش را نداشتیم.

بارقه‌هایی هنوز باقی است و‌ اصلا برای همین است که زنده ایم. اصلا اگر امیدی نبود خدا ما را زنده نمی‌گذاشت. اگر نفسی می‌کشیم پس راهی هست. ماه رمضان امسال و پشت بندش بهار... آيا باید منتظر باشیم که اتفاق خوبی خواهد افتاد؟ یا کار ما با آنها به قیامت خواهد کشید؟

شب جمعه است. از او کمک می‌خواهم که واسطه شود. اویی که در اوج ناامیدی‌و خستگی بود. سرش روی خاک و چشمش به خیمه‌ها. تن خون‌آلودش در معرض ضربه‌ها بود و سری که به نیزه بلند شد...

یک زندگی تازه می‌خواهم. نه فقط برای خودم که برای همه آنهایی که چشم نگران و دل مضطرب دارند. از فردای خود نامطمئن و از امروز خود ناراضی. باران و‌ برف سنگین می‌خواهم. آمرزش و حجب و‌ حیا می‌طلبم. برکت و فراوانی می‌خواهم. عافیت خود و‌ خانواده و همه همنوعانم را می‌طلبم.

انتظاری که برای آن لحظه باشکوه می‌کشم تا چشمانم به نجابت پر شود و به پاکی و قشنگی. بچه‌هایم را به او‌ بسپارم و خودم پر بکشم و سبک شوم.