نوشتن
مچ پایم پس از پیچ خوردگی 40 روز پیش همچنان درد میکند. روی اعصاب است.
هوا آلوده است. کمی تردید و عدم تمرکز به سراغم آمده. تعویض خانه در این شرایط سخت است ولی به نظرم کاری بود که بایستی انجام میدادم. نمیخواهم محتاط و محافظه کار باشم. سر معامله های منزل خیلی دلشوره داشتم. شاید بعضی ها بگویند این دلشوره ها نشانه شومی یا هر چیز دیگری است. ولی من آن را ترس از تغییر تعبیر کردم و جلویش ایستادم تا این غول بزرگ را زمین بزنم؛ تردید و ترس از کارهای بزرگ. حتی اگر نهایتش خوب نشود خوشحالم که انجام دادم؛ هر چه میخواهد بشود. مهم این است که انجام دادم. سودش خیلی بیشتر از ضررش بود برای من. دعا میکنم کلاً هم ختم به خیر شود. حتی پیچیدگی مچ پا هم نتوانست جلوی تصمیمم را بگیرد.
در دانشگاه شرایطم سخت و تحت فشار است. اوقات بسیار مهمی را میگذرانم. امیدم به خداست. بدون او هیچ بوده ام. موقعیت فعلی را تدبیر و خواست او میدانم و ایضاً نترسیدن خودم. پرواز را دوست دارم. تنها ایراد کارم این است که گذشته جالبی ندارم که بال و پرم را میبندد. همچنین به کوچکترین ناملایمات حساسم؛ هرچند بهتر از قبل شده ام ولی هنوز این یکی غول را نتوانسته ام شکست دهم. پوستم کلفت نیست. حالا که نگاه میکنم غول های زیادی است که نتوانسته ام شکست دهم...اگر بتوانم تا آخر عمرم آنها را شکست دهم فکر میکنم زندگی خوبی داشته ام. همین مرا کافی است و البته یک نام نیک برای فرزندانم.
دیشب و در این اوضاع شلوغ و پلوغ خواندن سرگذشت یکی از مردان مهم پهلوی را آغاز کردم. فارغ از شخصیت و عملکرد، نیاز داشتم فضایم عوض شود. وقتی میخوانی، کمی از خودت خارج میشوی و سختی ها و سرنوشت بقیه را هم میفهمی. و آن موقع تازه متوجه میشوی که آنقدرها هم که فکر میکنی تحت فشار نیستی. و به خودت میگویی اگر از پس این کار برنیایی که بزرگ نمیشوی. حتی اگر شکست بخوری هم در کلیت زندگی ات چیزی نیست. باید استوار باشی و پا پس نکشی. بزرگان تاریخ، چه خوب چه بد، همه در این مورد مشترک اند که پوستشان کلفت است و به این زودی ها جا نمیزنند. آنچه را هم که از دست داده اند گاهاً میتوانند بازسازی کنند؛ با صبر، استقامت و مداومت.