هفته قبل جلسه مدرسه‌ی علی را شرکت کردم و کارنامه ترم اولش را گرفتم.‌ خدا را شکر مایه سربلندی بود.

امروز علی‌رغم گرفتاری‌های زیاد، برنامه‌هایم را به هم زدم تا جلسه‌ای مشابه در مدرسه‌ی حسین را شرکت کنم. الحمدلله باز هم باعث خوشحالی شد.

در بازگشت از مدرسه‌ی حسین تصمیم گرفتم پیاده برگردم. ماشینم را چند روزی است فروخته‌ام و فعلا ماشین ندارم. از بلوار دریا پیچیدم پایین سمت بلوار خوردین و تا خانه حدود ۳.۵ کیلومتر پیاده رفتم. پیاده‌روی بلوار خوردین پهن است و خلوت. هوا هم سرد بود. در تنهایی خودم، غریبی خاصی حس می‌کردم و البته فرصتی داشتم که خیلی فکر کنم. به چیزهای زیادی هم فکر کردم. ذهنم دائما درگیر بود که ایران ما چه می‌شود و بچه‌هایم چه می‌شوند.

نرسیده به میدان صنعت، از یک دکه، دونات خریدم و به خانه بردم. حسین را بوسیدم و کارنامه‌اش را دستش دادم. علی انار می‌خواست. دو تا انار داشتیم که دانه کردم...

شب است و معلوم نیست فردا صبح چه در انتظار ماست.