دیروز با شخص عزیزی در حال بحث و گفت‌وگو پیرامون مسائل اخیر بودم. به یکباره گفت اگر قرار است تغییری ایجاد شود، ای کاش ميرحسين موسوی و امثالهم بیایند و دست سلطنت‌طلبان و در رأس آنها رضا پهلوی از حکومت کوتاه شود. به یکباره برافروخته شدم و چندین بار به او گفتم رضا پهلوی شرف دارد به ميرحسين. همانطور که یزید و شمر را به معاویه ترجیح می‌دادم.

امروز فکر کردم که دلیل این واکنش فوری چه بود؟ چه چیزی در ناخودآگاه من وجود دارد که این‌چنین از نخست‌وزیر دوران جنگ هشت ساله جمهوری اسلامی نفرت دارم و این تنفر اینقدر ریشه‌دار شده. رفتم در فضای سال ۸۸ و آنچه آنها کردند؛ با لجاجت و نفهمی؛ با رفتار بی‌منطق و نانجیبانه؛ با بی‌فرهنگی و دروغ؛ و با ریا و فریبکاری.

حقيقتا الان آرام‌تر هستم. هم از دیروز هم از دوران جوانی. ولی همچنان از اتفاقات ۸۸ و کارهای آن دو نفر دلم آشوبناک است. احساسی که حتی نسبت به پسر شاه فراری ندارم. بلکه واقعا معتقدم آنچه الان از خشونت و ذبح انسانیت رخ می‌دهد، زیربنایش در همان سال ۸۸ و با همت آن دو‌ نفر ساخته شد.

و الآن می‌فهمم که چرا مشهور است که سنگ بنای سر بریده حسین (ع) در سقیفه بنی ساعده گذاشته شد.