آن دو روز
امسال مقارن با ۱۸ و ۱۹ دیماه، ایران ما حوادثی را تجربه کرد که مایه بهت و حیرت و غم و اندوه همگان شده. از جنس روزهایی که آرزو میکردیم ای کاش نبود و ای کاش زمان برمیگشت تا چارهی دیگری اندیشه میشد. از جنس روزهایی مثل سقوط هواپیمای اکراینی توسط موشک خودی که آب سردی بر پیکر همه ما ریخته شد.
آن بستههای مشکی هولناک حاوی هموطنان من بوده. فرزند من ای کاش نمیدید آن صحنههای حیرتانگیز از خونریزی همنوعان خودش را. و ای کاش ما نبودیم و نمیدیدیم آن سالنهای خوفناک پر از اجساد را.
قلب ما تسکین نخواهد یافت تا زمانی که آن خونهای به ناحق ریخته شده غرق کند مسببان اصلی را. آن جنایتکاران آمریکا و صهیونیسم را. همانهایی که لیدرها را تجهیز کردند. همانهایی که به جوانان گفتند دست خالی نروید و حتما اسلحه و چاقو داشته باشید. کوکتل مولوتوف بسازید و طرف مقابل را آتش بزنید و به آنها رحم نکنید. همانها که از سقوط ادارات دولتی خوشحال میشدند و کف میزدند و شجاعت (!) آن جوانها را میستودند. اما وقتی مقابله شد و خونها ریخته شد، به ناگاه، چهره غمگین به خود گرفتند و عزادار شدند و نگران جانها!
جوانان ما را گرفتید ولی نخواهید توانست ایران ما را اشغال کنید؛ مگر اینکه تک تک ما را قطعه قطعه کنید؛ همان کاری که در آن تخصص دارید.
یا صاحب الزمان، اغثنا؛ یا صاحب الزمان، ادرکنا.