دستانش
بیش از همه چیز یاد دستانش می افتم. موهای فرفری با ساعت درشت که از پیراهن آستین کوتاهش خودنمایی میکرد. قدم هایش مثل زندگی اش آهسته و پیوسته بود. نگاهش با عظمت، خنده هایش بچه گانه و شیرین و غذا خوردنش سرشار از تعظیم در برابر خدا بود. "خدایا شکرت" در همه حال تکیه کلامش بود. شادی و چراغانی با ورودش معنا می یافت. صدایش سرشار از انرژی، محبت و زندگی بود...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 11:28 توسط امیر
|