خدا بیامرزد آقای عالم، معلم زیست‌شناسی دوم دبیرستانم را. هر جلسه کوئیز می‌گرفت و من همه را ۲۰ می‌شدم.

روز ۲۲ بهمن سال ۷۸ بود که خانواده برای برف بازی به یکی از پیست‌های اطراف اصفهان رفته بودند و‌ من به دلیل امتحانی که فردای آن روز داشتم به خانه خاله لادن رفتم و آنجا ماندم. یادم نیست چرا تنها در خانه نماندم، با اینکه آن موقع تنها ماندن در خانه برایم چالشی نبود و خیلی اوقات انجامش می‌دادم. شب که سر راه بابا آمد و مرا سوار ماشین کرد و به خانه آورد در اثر یک اتفاق، شانه راستم در رفت و این آغازی بود بر ماجراهای شانه ... رفتیم بیمارستان، اتاق بیهوشی و جاانداختن دست و البته بستن آن برای یک‌ ماه.

آقای عالم در مدتی که دستم بسته بود همه نمرات کوئیزم را ۲۰ گذاشت! و البته بعد از عید هم دوباره همه را ۲۰ شدم تا بتوانم دینم را به او‌ ادا کنم.

آقای عالم را از همان ابتدای سال خیلی دوست داشتم؛ نظم و انضباطش؛ نحوه تدریسش؛ سخت‌گیری و‌ دلسوزی اش. هم او بود که جرقه اعتقاداتم را در دلم روشن کرد. همان جرقه ای که منتظر گر کشیدن بود.

آقای عالم سال بعد، در اثر سرطان ریه فوت کرد. اما همیشه در قلبم ماند. او قطعا یکی از تاثیرگذارترین افراد در زندگی ام بود.