دل تنگی
دلش تنگ بود. بعد از مدتها در گوشش صدای یک روضه قدیمی می آمد. گریست و با خدا حرف زد. خیلی وقت بود خدا صدایش را نشنیده بود. بال و پرش بسته بود و نمیتوانست باز کند. جوجه هایش به او نیاز داشتند. از خدا کمک خواست. فکر میکرد خدا بیش از لیاقتش به او بخشیده. منشأ مشکلات را خودش میدانست. پدرش هم نبود تا صدایش آرامش کند. غرق در احساس پشیمانی و یأس بود. با هیچ کس نمیتوانست سخن گوید...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 11:30 توسط امیر
|