سفرهایش
سفر اولش به کانادا بود، همراه مامان، می 2012. هنوز پایش هم یاری میکرد. از چهارراه چارلز (منزل ما) تا میدان داندس، حدود یک و نیم کیلومتر، پیاده میرفتیم و برمیگشتیم. علی درون کالسکه بود. او خوش اشتها بود و سرحال. یک روز نزدیک ظهر مایه ماکارونی تند از فروشگاه مترو خریدیم و به محض رسیدن به خانه، پس از جوشاندن ماکارونی،سریعا مایه را درون آن ریختیم و شروع به خوردن کردیم. با اینکه طرفدار ماکارونی نبود، به عشق تندی مایه و البته گرسنگی فوقالعاده پس از یک پیادهروی طولانی، با ولع آن را خورد و مثل همیشه خدا را شکر کرد.
حدود یک سال و نیم بعد، دسامبر 2013 برای تولد حسین دوباره آمدند. سفری که برای او نیمه تمام شد. پس از یک سرگیجه عجیب و آمدن آمبولانس، بلیتش را تغییر دادیم و برای معاینات دقیق تر تنهایی به ایران بازگشت. به تازگی ماشین خریده بودم. در سرمای وحشتناک آن سال، چند باری با هم خلوت کردیم و با ماشین برای خرید و... بیرون رفتیم. همچنان شاد بود و استوار. لباس گرم و کلاه پشمی را میپوشید و همراهی ام میکرد. یادم می آید در ماشین منتظر بقیه بودیم که خانمی با کفش پاشنه بلند روی برف و یخ راه میرفت. گفت عجب میتواند اینچنین راه برود که همان لحظه بود که طرف لیز وحشتناکی خورد و با لگن به طرز فجیعی زمین خورد... کلی خندیدیم. یک شب هم به مسجد امام علی رفتیم و در بازگشت کفشش گم شد. هر چه گشتیم نیافتیم. با قرض یک دمپایی از مسجد به خانه رفتیم. هفته بعد، دوباره به مسجد رفتیم که شعر طنزی راجع به اشتباه پوشیدن کفش قرائت شد. کاشف به عمل آمد که شاعر مربوطه، هفته گذشته به اشتباه کفشش را پوشیده بود. کفش شبه اسپرت نویش را به من داد که البته برای من کمی بزرگ بود.
و اما بهترین سفر، سفر سوم و آخرش بود، می 2015. سفری که وقت بیشتری با هم گذراندیم، همبرگر و جوجه ذغالی به وفور درست کردیم و به باغ وحش سافاری همیلتون رفتیم، و البته خیلی جاهای دیگر. اما دیگر پایش یاری اش نمیداد...