دعوتنامه
در اوج شرایط سهمگین و فشارها، باز هم خودش مرا فراخواند. مثل آدمی که در حال غرق شدن به طناب او چنگ میزند تا باز نفس بکشد و او بگوید هنوز در تیم خودمی. حق دارم کمی غرور داشته باشم و به خودم ببالم. البته شرمندگی ها از یادم نمیرود ولی وقتی خودش به یکباره دلش برایت تنگ می شود یعنی رشته ی اتصال پاره نشده است. خوش به حال جوجه ها که اینقدر عزیزند و خوش به حال ما که جوجه ها را داریم.
سرور و سالار من! خیلی متشکرم که مرا صدا زدی. در پوستم نمی گنجم تا تو را در آغوش بگیرم.
ای یار قدیمی! معرفت و بزرگی را در حقم تمام کردی و باز هم رهایم نکردی. به سویت می آیم تا جوجه هایم را در آغوش گیری و تا آخرین لحظه تنهایشان نگذاری. به سویت می آیم تا زیر خرمن ها خاک در آن شب موعود که همه می روند سوی کار و زندگی شان به بازدیدم بیایی و در کنار جوجه هایم باشی. به سویت می آیم تا آن مرد عزیز از دست رفته و پشتیبان زندگی ام را یاری کنی. به سویت می آیم که فقط بگویم ارادت دارم و ارادتم به بقیه را از دست بدهم. به سویت می آیم تا انقطاع کامل از دیگران پیدا کنم. برای تک تک لحظات از تو ممنونم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۷ ساعت 18:25 توسط امیر
|