عصر دلگیر دوشنبه 29 بهمن ماه 97. خاک عزا پاشیده اند. روح حسین روح دانشکده را هم برده است. در تاریکی گرگ و میش غروب در راهروهای تاریک دانشکده بی هدف پرسه میزنم تا به عکس او روی میز منقش به پارچه سیاه در کنار یک ظرف خرما می رسم. به چشمان معصومش خیره می شوم...

ارشد فلسفه که هیچ، لیسانس مکانیکت را هم تمام نکردی و رفتی. این ترم 24 واحد گرفتی تا ثابت کنی برای تمام کردن مکانیک عجله داری؛ عجله ات برای رفتن ولی بیشتر بود. شنیده بودم در امتحانات سرعتی هم بهترین عملکرد را داشتی. الان دیگر نگران حضور و غیاب نیستی؛ از چشمانمان غایب شدی ولی در قلبمان حضور داری. خداحافظ پسر درونگرای شناخته نشده. خداحافظ المپیادی همیشه غایب. خداحافظ حسین...