امروز پنجشنبه 23 اسفندماه، حال و هوای شب عیدهای قدیم به سراغم آمد. با علی جون و حسین جان رفتیم سلمونی. مدل آلمانی کلاسیک برای هر سه مان. مغازه آقا سید از محل های انرژی زاست. این همه امید به زندگی و شادابی او برایم عجیب و حسرت انگیز است. بعد از خداحافظی با آقا سید و تبریک عید برای آب دادن گل های دفتر به دانشگاه رفتیم. گل ها را حسابی آب دادیم و بلافاصله راهی مکانیکی شدیم. آخر فردا صبح راهی شمال هستیم. دو سه ساعتی درگیر تنظیمات ماشین بودیم. در بین کار بستنی برای بچه ها و آب هویج برای خودم خریدیم. وقتی بالای سر ماشین منتظر تمام شدن تعویض لنت ها و شمع ها بودم و ماشین های به صف کشیده در هوای بهاری این روزهای تهران را دیدم یاد شب عیدهای قدیم افتادم. بابا پیکان را تنظیم میکرد و معمولاً راهی تهران و شمال میشدیم. دلم اما درگیر و ذهنم شدید مشغول است. خدایا! در این شب آرزوها کمکم کن تا بتوانم رها شوم و کنار بیایم...